باید مثل زنبق های آبی برگهایشان را
از هر طرف باز کنند ، و هر کدام
قلب طلایی خود را به دیگری نشان دهد.
و بازتاب درخت ها ، برکه و آسمان باشند
نه آنکه خود را از دیگری پنهان نگاه دارند.
که تا بخواهی قلبهای پنهان از هم وجو د دارد.
درونی ترین احساس گناه هر کس این است که: آنچنان که باید خوب نیستم .
این تنها یک اندیشه است و اندیشه را می توان عوض کرد .
انزجار و انتقاد و احساس گناه بیش از هر الگوی دیگر صدمه می زند .
دست کشیدن از نفرت و انزجار حتی مرض سرطان را نابود می کند .
هنگامی که به راستی خود را دوست بداریم ،همه چیزهای نیکوی زندگی به حرکت در می آید .
ما باید گذشته را رها کنیم و همه را ببخشاییم .
باید مشتاقانه بخواهیم که خویشتن دوستی را بیاموزیم .
پذیرش خویشتن در زمان حال ، کلید دگرگونیهای مثبت است .
گذشته تمام شده و پی کار خود رفته است.
تنها چیزی که هست تجربه این لحظه هست .
من خود را دوست دارم که مرا از این گذشته به این لحظه حال آورده است .
من تمامی آنچه را که هستم با دیگران قسمت می کنم ، زیرا می دانم که همه ما در جان یگانه ایم .
در جهانم همه چیز نیکوست .
در ژرفای وجودم چشمه لایزال محبت است .
اکنون می گذارم این محبت به سطح آید و قلب و تن و ذهن و آگاهی و هستی ام را لبریز کند و از من بجوشد و به هر سو روان شود و دیگر بار چندین برابر به سوی خودم باز گردد.
هر چه بیشتر این محبت را به کار می برم و می بخشم ،فزونی می یابد . این خزانه لایتناهی است.
بخشیدن محبت،به من احساسی نیکو می بخشد . زیرا تجلی شادمانی درون من است . من خود را دوست دارم . ا
ز این رو ،خانه ای راحت برای خود می آفرینم . خانه ای که همه نیازهایم را بر می آورد و از زندگی در آن شادکامم . اتاقها را از امواج محبت می آکنم تا هر کس به آن پا نهد - از جمله خودم- این عشق را احساس کند و از آن نیرو گیرد .
من خود را دوست دارم. پس به کاری دست میزنم که به راستی از انجامش لذت برم .
شغلی که همه خلاقیت و استعدادها و تواناییهایم را به کار گیرد.با کسانی ،و برای کسانی که دوستشان می دارم و دوستم می دارند و برایم هدفی نیکو دارد. من خود را دوست دارم .
از این رو ،نسبت به همه ،به شیوه ای مهر آمیز رفتار می کنم و می اندیشم . زیرا می دانم هر چه از من آشکار شود ، چندین برابر به خودم باز می گردد. من تنها مردمان نازنین را به جهانم جذب می کنم ، زیرا آنها بازتاب خودم هستند . من خود را دوست دارم .
از این رو گذسته را می بخشم و همه تجربه های گذشته را رها می کنم و آزادم .من خود را دوست دارم.
پس کاملا در این لحظه زندگی می کنم و هر لحظه را به خوبی تجربه می کنم و می دانم که آینده ام درخشان و شادمان و ایمن است . چرا که فرزند خدا هستم و خدا به شیوه مهر آمیز- از اکنون تا ابدالاباد از من مراقبت می کند به راستی که چنین است .
هیچ کس هرگز خدا را ندیده است ، اما اگر یکدیگر رامحبت کنیم ، خدا در ما ساکن است و محبت او در ما به کمال رسیده است .
در محبت ترس نیست ، بلکه محبت کامل ترس را بیرون می راند ، زیرا ترس از مکافات سر چشمه می گیرد و کسی که می ترسد در محبت به کمال نمی رسد .
ما محبت می کنیم زیرا او نخست ما را محبت کرد .
اگر کسی ادعا کند که خدا را محبت می نماید اما از برادر خود نفرت داشته باشد ،دروغگوست . زیرا کسی که برادر خود را ، که می بیند ، محبت نکند ، نمی تواند خدایی را که ندیده است محبت نماید .......

